وقتی «قهر» میآید. وقتی شانههایت را بیقید بالا میاندازی در برابر سوالهایم. وقتی دلم احساس ِ رفتن، سر جلسهی ِ امتحانهای ِ صبح زود، در آن سحرهای تاریک ِ پاییز و زمستان را دارد. وقتی لبخند، روی لبهای ِ نرم و برجستهات، آنقدر گس میشود، مثل خرمالو، که میخزم زیر پتو و سرم را توی متکای ِ پری و خوشبوی ِ مادربزرگ، آن قدر فشار میدهم که اشکم با ناله بیرون آید و گریهام پر از هقهق شود، تو چه میدانی که مرگ چه معنیای میدهد برای روزهایی که طعم تولد دارد و بوی باران... تو چه میدانی که چیزی توی خونم ترشح میشود که مچ دستم را تا چند میلیمتری ژیلت سوق میدهد تا ذره ذره خودم را به کام مرگ بکشانم و قطره قطره تهماندهی ِ بودنم را تماشا کنم که روی ِ سرامیک ِ سفید ِ اتاقم میچکد؟ تا شاید ناکامیام را در برابر تو با آن هیبت خونسرد جبران کنم؟ تو چه میدانی باران در آن لحظه میتواند تا مرز بارها کوبیده شدن ِ سرم به پنجره بکشانَدَم؟ تو چه میدانی...؟
مگر تو "چهقدر" میدانی؟ دانستههای ِ تو هم محدود است! من باور کردهام، حتی اگر خودت باور نکنی این اصل بدیهی را ! تو چه میدانی از من مگر؟ هیچ... برای همین گاهی، هر روز مثل مردگان، نفسهایم را باور نمیکنم. دم و بازدمم را پنهان میکنم، نفسم میگیرد، و بعد با فریاد تا وقتی که نا دارم زار میزنم. پس تحقیرم نکن. بگذار باور کنم فقط مغروری؛ نه چیز دیگر...
سرش را یک وری، کج کرده بود روی شانه راستش و چشمهایش را آن قدر تنگ کرده بود که برق میزدند و غرق معصومیت میشدند. بافت موهایش مثل همیشه موازی هم بود. یکی توی هوا آویزان و دیگری تا روی سینهاش آمده بود؛ عدل نشسته بود روی گرمای برجستگی سینه چپش، که هوسانگیزش میکرد و دلنشین. که قلبش را میپوشاند تا آتش پرگدازش را نبینی. طعم نوشدارو پیدا میکرد وقتی هیبتش را توی این قالب میریخت و تعارف دردهایت میکرد.
آن روز همان شکلی شده بود. شده بود یک پارچه عروس دریایی. عروس دریایی خانه پدربزرگ. سیر که نگاهش کردی، دستی به ته ریش پر و مشکیات کشیدی و چشمهایت را پایین اندختی و لبخندی شیطنتآمیز زدی و رفتی؛ رفتی، تا دنبالت بدود و توی گوشات آرام زمزمه کند: «بدجنس! تو که آغوشم را نمیخواستی، پس چرا کنارم نزدی تا سد راهت نشوم؟» هیم ِ خندهات، چشمهایش را عاشق کرده بود و تشنگیاش را برای با تو بودن بیشتر. رفته بودی تو سردآب و یک پیاله ترشی آورده بودی و عطرش را توی خانه گردانده بودی و روبهروی کرسی، توی آن زمستان برفآلو، نشسته بودی، تا بیاید و بگوید «ترشی» دستساز عزیز را میخواهد، تا او هی بجهد روی پیاله تو و تو هی اکراه نشان دهی و روی خودت بخزانیاش.
اما نیامد و ترشی هم نخواست. گلکلم اول را که خوردی، سرت را گرداندی و زاویه اتاق را جوییدی، بلکه کمین کرده باشد، اما نبود. بلند شدی و ترشی را روی کرسی گذاشتی و اشک توی چشمهای مردانهات حلقه شد و نیافتیاش! خیال، پشت خیال، که رفته است و تو را بیندای ِ «رفتم»ش توی خماری ِ روزهای سرد گذاشته. برگشتی تا زیر کرسی امان بگیری از فکر و خیال و کمی تصور کنی خندههای شیرین و دخترانهاش را. تو برگشتی و پیاله رفته بود! لبخند ِ عشق، برق ِ چشمانت را تا اتوپیای ِ نفسهای ِ کیمیاگر با خودش برد و «عروس دریایی»، پیاله در دست، درست همانجایی نشسته بود که تو نشسته بودی. نشسته بود پیش تو، روی رد آغوشت. نشسته بود، همان شکلی که هوسانگیزش میکرد، همان شکلی که دردهایت را تا فرسنگها دور میکرد، همانشکلی که بوییدن و دیدنش نفسهایت را به شماره میانداخت. همانشکلی نشسته بود...
در میان سوز سرد این باد عمیق پاییزی، سعی میکنم توی دستههای این کاناپه مخفی شوم و روانداز چهارخانهام را با گوشهای راه راه، دورم بفشارم و به بوسههای داغت فکر کنم که لذت بخش است و برای مدتی هر چند کوتاه در این زندان عمیق آسودهام میکند. راه راههای این رو انداز درست شبیه اسارتگاهی است که هیچ گریزی از آن برای رسیدن به تو وجود ندارد. ارثیه این دیوار پنبهای، اشکهای شوری است که پوست نازک صورتم را چروک میاندازد و میسوزاند. تو رفتهای و حتی لحظهها رنگ و بویی از خاطرات را ندارند و من نمیتوانم هیچ تصویری را «رنگی» مرور کنم. دینگ دینگ سمفونی موتزارد را هم با گذر ثانیههای مرده مرور میکنم. اما، چه کنم که هارمونی لحن و صدای آوازهای دشتی تو چیز دیگریست.
عزیز دلم! خستهام این روزها، کمی دستها و نوازشهایت را میخواهم. کمی، شوخیهایت را و کمی هم عشق دیرینت را... در این روزهای تیره و شبگون، کمی نگاهت را میخواهم و قول میدهم به این قانع باشم. قول میدهم... قول میدهم مثل گذشته نباشم... قول میدهم.
دلم یک دسته گل بنفش –نه بنفشه- می خواست، با یک ربان یاسی رنگ اکلیلی... رویاییست این دسته گل. به خصوص وقتی تو یک شاخه را از میان گلهایش جدا کنی، تمیزش کنی،کوتاهش کنی و به گوشه موهایم فرو کنی... بعد بافت موهای آویزانم را زیر دو انگشتت شصت و سبابهات لمس کنی و لطافتش را به رخم بکشی و با زمزمه ابریشمی بودن موهای خرمایی رنگم بگویی: برای رویای من،بهترین تعبیری...
هنوز هم وقتی دلم برایت تنگ میشود و تو یادم نمیکنی، مجبورم همه راههای رفته را دوباره بروم. سنگدل میشوی و قد و قامتم را نادیده میگیری و حتی نحیف و ظریف بودن قدمهایم را. آن وقت من میشوم همان دخترک چشم قهوهای، که با دستان کوچکش، انار را نمیتوانست زیر انگشتان نرم و کوچکش آبلمبو کند و تو هم میشوی نانوای جوان و خوش قد و بالای سرکوچهمان، که با مدرک دیپلم آن زمانش، نان داغ روانه سفره مردم میکرد. چه قدر پَر در میآورم وقتی یادم میآید رقصیدنت را زیر باران با آن دستهای تاول زده از آتش تنور گر گرفته! چه قدر دلم خالی میشود و شوق دویدن پیدا میکنم، وفتی روی قلمدوشت، تمام کوچه ابولفضلی را لابه لای خانههای کاهگلی چرخم میدادی و ادای هواپیماها را در میآوردی... چه قدر دلم تنگ شده برایت رحیم. رحیم من...
بعد از تو دیگر هیچ مردی نمیداند مرا انگار، و تو نیستی تا آشنای کوچکت را که امروز حتی برای دوستترینهایش غریبه شده، نوازش کنی و لبهای باریک و لطیفش را ببوسی، نیستی تا بازوی سفید و نرمش را که نصف مچ محکم و استخوانی تو بود، میان انگشت سبابه و شصتت بگیری، یادش بدهی که باید چطور لیلی برود، روی این خطوط احمقانه زندگی که مبادا بسوزد و بازیش به پایان برسد و با حسرت نگاه نکند بازیگران فهار متقلب را. نیستی عزیز دلم، نیستی...
یادت هست؟ که با دست راست، پای چپم را بالا میگرفتی و میگفتی: «بپر! بپر پری دریایی خانه بابابزرگ...»، یادت هست، می پریدم و تو، توی هوا، هیکل کوچک دوسالگیهایم را میقاپیدی و محکم توی سینه ستبرت، فشارم میدادی، بین دستان و قفسه امنی که همیشه جای من بود...، من هم دو دست کوچکم را زیر قبقب گوشتیات حائل میکردم و به تهریش زبرت دست میکشیدم و اخم میکردم و منتظر بوسه لبهایت روی پوست میان دو ابروی کم پشتم میشدم، تا قلقلکم بیاید و لبخند بزنم با همان اخم نمکین کودکانه... آه رحیم! رحیم نازنین من. اصلا اسم تو، یعنی خود مهربانی... و من خبر نداشتم! چه میدانستم مهربانی یعنی تو؟ چه میدانستم که اگر تو بروی، همه خوشیهای کودکیام سر میآید و همه سعی میکنند کوچک خواستنی تو را اسیر خودشان کنند. رحیم میخواهم داد بزنم که «چه میدانستم مگر نامهربان من!؟ که رفتی و رهایم کردی میان این همه کج خلقیهای روزگار بیرحم و دیوانه؟» آه رحیم، چه قدر تنگ شده است دلم برای چشمهای قهوهایات که برایم به ارث گذاشتهای. چه قدر دلم برای درشتی چشمهای پرمژه و ابروهای قطورت تنگ شده است رحیم... چه قدر دلم امروز آغوش بزرگ و بیمنتت را میخواهد. چه قدر دلم تنگ است، تمام دارایی لحظههای تنهاییام... چه قدر...
دیگر هیچ حسن یوسفی را نگاه نمیکنم و نگاه نخواهم کرد، و هیچ مهربانی بیریایی را از هیچ غیر رحیمی توقع نمیکنم. تو رفتهای و من باید منتظر یک بلیط تازه باشم برای رسیدن به تو. ای کاش نشانی داشتم از منزلت، تا این وقتها که نامهای برایت مینویسم، میفرستادم برایت، تا بعدا با خیال راحت محکومت کنم برای همیشه با من بودن! به جرم اینکه توی سختترین ثانیههای خیس و ابری، نبودی تا ببوسیام و در آغوشم بگیری... نبودی رحیم! ...
تا تو را میشنوم، هوای قلم برم میدارد. عجیب میشوم، سفید میشود همه نگاه و نفیرم. آنوقت در آفتابیترین ثانیههای عمرم باران میبارد انگار، دلم غم برمیدارد و کم برنمیدارد. باز یاد یوسفآباد میافتم و پنجره اتاقی که رو به منبع آب باز میشد. یاد کوچههای یهودنشین و دوستیهای یواشکی... یاد بوسههایی که لای تاریکی شب تنمان را میلرزاند و آهسته آهسته، هیبت گرفت و توی تنمان هوهوی وزیدن. دستهایت را به یاد میآورم و قدم زدنهایمان را که حوالی چشمهای مشکوک تاب میخورد. دستهایت را! که میگرفتمش و گاهی، صورتم را میپوشاند و گاهی، میخزید لای موهایم. دستهایت را! که هر روز شیطنتی تازه یاد میگرفت و معتمدترین بود برای پوست تنم. دستهایت را که حس بوسیدنم را به یک باره، تا چشمهایت میدواند و میبستشان. دستهایت را! که جای امن اشکهایم شده بود. دستهایت را! که آبستن آغوشهای طولانیمان شده بود، زیر هر برف و بارانی که بر سرمان، هلهله شادی و لبخند میپاشید. آری! دستهایت را به یاد میآورم که روزگاری برای آخرین بار، روی هم میلغزیدند و بازوانم را تنها گذاشتند. رفتند و دیگر پیدایم نکردند...
حالا! تا تو را میشنوم خنده خنده، بغض میکنم و چشمهایم، روشن میشوند از خاطرات. تا تو را میشنوم یادم میآید که چه قدر «آدم» زود تنها میشود و فاصله لبخندهایش گاهی چهقدر زیاد. نه «حوایی»! نه گندمی و نه حتی عطر سیبی و یا حتیتر، نه شاخه بهارنارنجی!
یادم میآید که چه قدر میترسیدیم از تنها شدن، اما ناچار بودیم که قدمهایمان را از سر کوچه مخفی کنیم و بخزیم توی یکی از کوچههای تنگ و خلوت، و تا میتوانیم، دور از چشم پنجره اتاقم و آجرهای خانهمان، همدیگر را در آغوش هم فشار دهیم و توی دلمان برای هم آرزوی دلتنگی کنیم و از ته دل بخواهیم، که ای کاش این بار تو بگویی «دلم تنگ شده است» را...
تو مثل آهنگی! آهنگی که نویسندهام میکند. چه قدر دلم تنگ شدهاست برای تو... و باورکن این جمله، خالصترین عبارتی است، که بر زبان جاریاش میکنم این روزها؛ تو برنده شدی... آرزوی تو زودتر از آرزوی من اجابت شد. اما... میشود مرا هم مستجاب کنی؟
حس خوبی ندارم، پاهایم سست است و این شاید به جملاتی برگردد که حس بد ناتوانی برای راه رفتن را به من القاء کرده بود. تا خانه احساس تهوع داشتم. به درختهاو آسمان و یا حتی کوههای شمال تهران که نگاه میکردم، سرم گیج میرفت. دلم میخواست یک نفر پیشم میبود، دستم را میگرفت، بازوهایم را ماساژ میداد و مرا کمی کنار خودش در یک پارک سر سبز و پر از اکسیژن مینشاند، تا کمی حالم جا بیاید! دارم فکر میکنم،... به اینکه من این روزها چه کسی را میتوانم با این خصوصیات داشته باشم. هر کسی هم که باشد،حتما آخرش حوصلهاش از من سرمیرود و تنهایم میگذارد. باید عادت کنم. به تنهایی،به این که در خلوت دیگران مثل یک «تنگ بلوری» لغزنده نباشم،تا بیفتم زمین و بشکنم و حواسشان را پرت کنم! نه! نباید اینگونه باشم. به ویژه که این روزها همه در حال دویدن و پریدن هستند. حالا چه فرقی میکند مگر، از هر جایی میپرند و به هر جایی میدوند. چه فایده البته! هر چه قدر هم بدوند و بپرند که به جایی نمیرسد... به جایش خیلیها را میشناسم که بیآنکه بپرند و بدوند،به هر جایی که بخواهند میرسند...
وای چهقدر خستهام! آه، خدای من! هوا چه قدر گرم است! احساس میکنم سس سالادی که ظهر خوردم،فاسد بوده و حالا مثل یک لیوان شیر بریده و مسموم در حال قلقل کردن توی شکمم دارد چرخ میخورد... اوه...
(...) نمیدانم، روزهایی که حالم بد است، مسیر مثل آدمسی چسبناک به قدمهایم میچسبد و کش میآید و از آن بدتر، دود و دم شهر است که احساس مسمومیت را در وجودم نه تنها تشدید میکند،بلکه تبدیل به کابوس حسی و روحی میشود که همه رویاهایم را میخورد... انگار دنیا دور سرم میچرخد و همه ماشینها فقط به قصد دل و جگر و کمر من،دارند با سرعت به طرفم میآیند... انگار یک لاستیک بزرگ و سیاه که به خاطر سرعت زیاد راننده هنگام راندن اتومبیل، داغ شده، را قورت دادم و یکی از عاجهای تیزش دارد به گوشه معدهام فرو میرود.
تب و لرز دارم. انگار مرا در یک تشت آب سرد دارد بالا و پایین میکنند. یک نفر قصد جانم را دارد. سایهاش روی همه تنم را میپوشاند و حتی برای لحظهای رهایم نمیکند... حس میکنم تمام پیکرم پر از خون لخته است... انگار پوست تنم کشیده میشود. گویی در حال به دنیا آوردن کودکی هستم که نمیدانم چهطور و در کدام بستر نطفهاش بسته شد! این نوزاد نفهم دارد پوستم را پاره میکند... آه... انگار تمام رگهایم ورم کردهاند و میخواهند به بیرون نشت کنند. این چه درد و عذابی است که در تنم چنگ میاندازد.
ای وای! چه شد؟ اینجا چه قدر تاریک است... چرا این قدر غر می زنم؟! حالم دارد از همه چیز به هم میخورد، حتی از خودم. آه...
میشود چراغها را روشن کنید؟... نه! گویا چشمانم بستهاند! میشود چشم بندم را باز کنید؟ من هیچچیز نمیبینم... وای... حالم دارد از این فضا به هم میخورد. این چه بویی است؟ چرا بوی گندآب میآید؟ فکر کنم لوله فاضلآب ترکیده... میشود کمی پنجرهها را باز کنید. اینجا اکسیژن دارد نفسهای آخرش را میکشد. به من رحم نمیکنید به خودتان رحم کنید. من هیچ صدایی هم نمیشنوم؛ یعنی گوشهایم در حال سوت کشیدن است.....
استخوانهایم... وای.. انگار در حال خورد شدن... نه٬نه! در حال له شدن هستند. فشارم بالاست،کمی آبلیمو برایم میآورید؟ آبغوره هم خوب است، حتی چند دانه آلوی خشک و ترش هم میتواند مرا از این وضع اسفبار نجات دهد. میخواهم عق بزنم و تمام آنچه در جسمم وجود دارد آنقدر پس بیاورم تا پوستم برگردد و پشت و رو شوم!! اینجا شبیه جهنم است. میشود این سنگ را از روی من بردارید. پارچه سپیدی را هم دورم پیچیدید... آن را هم باز کنید. دارد خفهام میکند. من مردهام چرا؟؟
یاد گرفته بودم وقتی چیزی به دستم میرسید،بلافاصله دو قسمتش میکردم. یکی مال من و قسمت دیگر هم مال تو... یاد گرفته بودم،خوب خوب نگرانت شوم و بگذارم نگرانی به تمام جانم نفوذ کند و لبهایم را تبدار کند و نگاهم را فراری. یاد گرفته بودم باران که میبارد، زیر لب و آرام آرام شعرهای تو را برای گوشهای منتظرم زمزمه کنم،تا شاید خودت بیایی و ادامهاش را برایم نجوا کنی. یاد گرفته بودم احساسم را ورزیده کنم تا با هر بادی چون بید نلرزد و در مقابل قامت تو مثل رگبار بر لحظههایم ببارد... یاد گرفته بودم بیشتر یاد بگیرم تا زندگی کنم و مدتها مرگ را به فراموشی بسپارم و دیگر خیال آن را نکنم که اگر بمیرم چند نفر برایم گریه میکنند و یا پیکرم روی دستان چند نفر قرار است سوار شود و رفتن به زیر خاک مدفون... یاد گرفته بودم زندگی را کنار پنجره با دریا قسمت کنم و تنفسی تازه را تجربه... و تا نفس هایم به شماره نیفتادهاند برای شادمانی بجنگم. یاد گرفته بودم، بادبادک را به خاطره کودکیهایم تبدیل نکنم و سالها بسازم و به دست باد بسپارمش... و فرفره چرخاندن را وقت دویدن و هنگام حرف زدن باد، بارها تجربه کنم. یاد گرفته بودم خس خوب چرخیدن موهایم میان دستان باد را از بر کنم و بگذارم ضمیرم را تا همیشه نوازش کند، این حس ناب در دستان طبیعت بودن...
***
یاد گرفته بودم... اما... ای کاش ثانیهها در قاعده زندگیشان کمی امیدوارتر قوانین را رقم بزنند، تا طولانیتر بگذرند بر پیکر لحظههای خوب با تو بودن. باران میبارد آخر، اگر باشد لحظهای که تو را در خود نداشته باشد.
نشستهام و دارم سعی میکنم یادم بیاید آن روز را. دارم سعی میکنم به یاد بیاورم که وقتی درب منزلتان باز میشود، عطر یاس و بوی اسپند داغ میپیچد توی مشامم و دود غلیظی چشم حسود آسمان را کور میکند. دارم سعی میکنم یادم بیاید تو که میآمدی تا کنار هم بنشینیم و چای بخوریم، باد میرقصد و شاخهها میان دستانش چنگ میخورند. میآمدی تا کمی کنارم بیاسایی و تا تمام شدن جاده انتظار، برای خواندن جملهای که هفت بار توی گوش هر دوی ما طنین انداخت و هر بار شنیدنش، برایمان بیشتر محکم شدن گره زندگی را تداعی میکرد، لبخندی طولانی را در خاطر لبهایمان ثبت کنیم. دارم سعی میکنم به یاد بیاورم صورت شاد تو و دستهای مات و مبهوتم خودم را، وقتی توی چشمهایم زل زدی و «تبارک الله»ی از قول خودت روانه صورت ِ پیچیده در روسری ِ سپیدم کردی... دارم سعی می کنم به یاد بیاورم...
دارم سعی میکنم به یاد بیاورم، تو قدم زنان میآیی و ستاره هم شانه به شانهات جلو میآید و برایمان دعا میکند. تمام زمین نگاهمان میکنند و من و تو بیآنکه غصهای به دل راه دهیم میبینیم، «کسی» برایمان خط و نشان میکشد، بی آنکه بداند ما مدتهاست از تمام خط و نشانها گذشتهایم و برای همیشه از مرز چشم غرهها و غضبها عبور کردهایم. دارم سعی میکنم به یاد بیاورم، ورودمان را به جشنی ناخواسته... جایی که غذای روح و جسم را یک جا خوردیم و لذتش را میان «سه قلب» پنهان کردیم. دارم سعی میکنم من...
دارم سعی میکنم تا به یاد بیاورم همه چیزهایی را که از خدا خواسته بودم و حالا او همه را یک جا به من داده است. شاید تو هم حالا به یاد بیاوری! نه؟ یادت هست به تو گفته بودم هر چیزی که تا امروز خواستهام، خدا بی هیچ چون و چرایی به من داده است؟ یادت هست گفته بودم که از این حالت خدا میترسم؟ میترسم من! میترسم همان بچه نقنقوی شده باشم که پدرش هر چه میخواست به او میداد تا دهانش را بسته باشد. میترسم!
و در این حالت که مثل اغمای روحانی روح خسته من است، تنها بازوهای امن توست که می تواند آرامم کند... حالا با تو فقط میگویم: دارم سعی میکنم...
بهانه برای نوشتن همیشه زیاد است و برای نوشتن تنها یک بهانه داشته باشم کافیست! آن وقت میتوانم،هزاران هزار خط بیربط و باربط برای همان یک بهانه بنویسم. حالا بهانههایم آن قدر روی هم تلنبار شدهاند که نمیدانم برای کدامشان قصد کنم تا هزاران هزار خط بنویسم... و نمیدانم اصلا انتخاب کردن از میانشان درست است یا نه!
خدا میداند که «تو» برای من بهانه نیستی و بهای تمام بهانهها برای زندگیم هستی، و شاید برای همین است که هر چه تلاش میکنم بعد از مسجل شدنمان روی خط زمان و ماده برای تو که عطر نفس های زمین و ضمیرم شدهای دیگر نمیتوانم آن طور بنویسم که قلبم راضی شود. گاهی حرفهایم را روی طبقهای هفت رنگی تصور میکنم که شاید روزگاری در پیری و فرسودگی برایت بخوانمش... دارم لحظههایم را ثبت میکنم... شاید هنوز با تو از یک بخش از وجودم سخن نگفته باشم! که نگفتم...
... ناگفته های آدمیزاد دارایی اوست. پس هنوز هم باید این دارایی پختهتر شود و مغزش آرام آرام در دیگ زمان بجوشد و جا بیفتد. غرضم فقط ثبت لحظه های حضورمان نیست... و شاید اصلا غرضی نداشته باشم. بی غرض حرف می زنم و در هوای این روزهایم آرام آرام پرواز می کنم. روزگاری به تو خواهم گفت که تصورم از زندگی چیست و البته پیش از آنکه بخواهم حرفی را زمزمه کنم، قصد دارم زندگی کنم. با همه خیالات و تفکراتم... با همهاش... یک جا و بی فاصله! بدون حتی یک اسپیس. می خواهم یک نفس زندگی کنم آخر... یک نفس زندگی کنیم... یک نفس... باشد؟